کد خبر: 1354660
تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر و برادر شهید محمد‌مهدی یعقوبی‌زاده از شهدای جنگ ۱۲ روزه
آرزو داشت مدافع حرم شود مدافع وطن شد خادم افتخاری امام رضا (ع) و امام‌حسین (ع) بود. از همان کودکی در هیئت بیت‌الاحزان تهران مشغول بود و از ۱۲ سالگی اپراتور و تنظیم صوت هیئت را تا آخر عمرش بر عهده گرفت. بعد از شهادت از رفقایش که تعریف می‌کردند، متوجه شدم بدون اینکه به ما بگوید در چند هیئت نیز مسئولیت داشته است
جواد محرمی

جوان آنلاین: کنار مزار شهید نشسته بودم. دست روی شانه پسر جوانی که معلوم بود و نسبتی با شهید داشت، زدم و پرسیدم می‌توانم برای روزنامه مصاحبه بگیرم. گفت اجازه بدهید از پدرم بپرسم. پدر تمایلی نداشت. گفتم مادر هم صحبت نمی‌کند؟ این را که گفتم، مادر از جایش بلند شد و گفت: من صحبت می‌کنم. از طرز بیانش معلوم بود به شهادت پسرش افتخار می‌کند. محکم و استوار و پرصلابت حرف می‌زد. یقین و اطمینان از کلامش می‌بارید. می‌گفت روی لقمه پسرم خیلی حساس بودم. در زمان شیردهی و بارداری روی لقمه خودم هم خیلی رعایت می‌کردم. تأثیر روزی حلال و تربیت مادر در زیست محمد‌مهدی یعقوبی‌زاده، جوان دهه هشتادی که در جریان جنگ ۱۲ روزه مقابل تجاوز 
امریکایی- صهیونی به شهادت رسید، کاملاً مشهود است.

مادر شهید

فرزندتان همان‌طور که از عکسشان پیداست خیلی جوان هستند. چند سالشان بود که شهید شدند و فکر می‌کنید چه چیزی سبب شد چنین سعادتی نصیب فرزندتان بشود؟

پسرم متولد ۱۳۸۰ بود. وقتی باردار بودم یک خوابی دیدم و اسمش را محمد‌مهدی گذاشتم. پسر خیلی خوبی بود و من از همه لحاظ ازش راضی بودم. هیچ‌وقت آزارش به کسی نرسید. حدود ۱۰ سال کلاس اخلاق می‌رفت. خیلی کلاس‌های تربیتی اخلاق را دوست داشت و از ۱۳ سالگی تا ۲۳ سالگی به این کلاس‌ها می‌رفت. یک هفته پیش از آنکه آن اتفاق برایش بیفتد، به خانه آمد و گفت: مامان خوشحال باش. امسال هم خمسم را دادم. گفتم محمد‌مهدی آخه تو چی داری خمس بدهی! بعد که پدرش آمد وضو بگیرد، پرسید چی شده؟ گفتم ببین چه می‌گوید؟ گفت بابا خمسم را دادم. پدرش گفت کار خوبی را تو کردی. ۵ میلیون تومان خمس داده بود. یک موتور داشت با یک موبایل و هر سال  خمس می‌داد. 

یک روز گفت مامان می‌خواهم یک حرفی بزنم. نمی‌دانم گوش می‌کنی یا نه! گفتم بگو مادر گوش می‌کنم. گفت مامان برای من زن می‌گیری؟ گفتم قربونت برم مادر، چرا نمی‌گیرم. چشم نوکرت هم هستم. قربون خودت و زنت. بشین ببینم چه می‌گویی. گفت مامان اگر می‌شه برو برای من خواستگاری. گفتم محمد‌مهدی تو کسی را در نظر داری؟ گفت مامان از تو بعیده! من همچین آدمی هستم؟ نه مامان خودت کسی را در نظر بگیر، به طور سنتی برو برای من خواستگاری. پسرم دینش را کامل کرد و رفت. 

یعنی پیش از شهادت ازدواج کردند؟

نه. مجرد بود، ولی همین که نیت کرده بود هر چه زودتر ازدواج کند، معتقدم دینش کامل شده بود. یک وقت‌هایی گوشی دست می‌گرفت و من مشکوک می‌شدم. یک بار گوشی دستش بود و جمعه بود. یواشکی رفتم بالای سرش و دیدم در حال خواندن دعای ندبه است. اصلاً از خودم خجالت کشیدم. یک شب پارسال ایام فاطمیه داشت می‌رفت هیئت آقای سیب‌سرخی. ساعت حدود ۱۲ بود. گفتم محمد‌مهدی کجا می‌روی؟ وضو گرفت، گفت مامان دارم می‌روم هیئت. گفتم محمد‌مهدی می‌شه خواهش کنم نری! گفت مامان، جای بدی نمی‌روم. گفتم خواهش می‌کنم نرو. گفت: چرا؟ گفتم مادر نماز صبحت ۱۰ میلیارد ارزش دارد، یک وقت نماز صبحت قضا شود. ناراحت شد، رفت روی تختش دراز کشید. رفتم بغلش کردم، بوسیدمش، گفتم محمد‌مهدی می‌شه ناراحت نشی؟ مادر نماز صبحت حیفه. گفت مادر ناراحت نیستم. گفتم آشتی هستی با من؟ گفت آره مامان. گفت برو بخواب، نگران نباش. خیلی حساس بود. خیلی حرف من را گوش می‌داد. یک وقت‌هایی می‌گفت می‌خواهم بروم مشهد. گفتم محمد دوستانت چه کسانی هستند؟ چون دوستاش از فیلتر من رد شده بودند. یک دوست مداح خیلی بزرگوار داشت. یک وقت‌هایی با هم به شاه‌عبدالعظیم می‌رفتند. من خودم نشناختم بچه‌ام را و الان واقعاً می‌فهمم که بچه خودم را در زمان حیات زمینی درست نشناختم. 

چرا فکر می‌کنید فرزندتان را پیش از شهادت نشناختید. البته آدم معمولاً خوبی‌ها و نعمت‌هایی که نزدیکش هستند و مدام مقابل چشمش هستند را آنطور که باید درک نمی‌کند، چون عظمت روح آنها خود حجاب و پرده‌ای مقابل چشم می‌شود. 

پسرم در زمان شهادتش سرباز و خادم امام‌رضا (ع) بود. در سربازی فرمانده‌شان گفته بود اجازه نمی‌دهم بروی. آمد خانه و گفت: مامان سرگرد مرخصی نمی‌دهد بروم زیارت امام‌رضا (ع). گفتم محمد‌مهدی نگران نباش، اگر امام‌رضا صدایت کرده باشد حتماً درست می‌شود و مشرف می‌شوی. گفت مامان یکی از بچه‌ها می‌خواهد برود عروسی، می‌گوید جای من بمان و سرگرد هم اجازه نمی‌دهد من بروم. دعا کن. گفتم پسرم من دلم روشن است، درست می‌شود حتماً و راهی می‌شوی به امید خدا. یک روز قبل از اینکه برویم برای خادمی، آمد و گفت مامان اجازه گرفتم موهایم را کوتاه کنم. یک‌بار در ماشین دیدم یک چیزی دارد، می‌نویسد. نامه می‌نوشت برای امام‌رضا (ع). یک نامه‌ای هم برای آقا نوشته که می‌خوانید بی‌اختیار حال شما را منقلب می‌کند. بعد از شهادتش این نامه را خواندم. ارادت خاصی به آقا امام زمان (ع) داشت. از آقا درخواست کرده بود که من را در مسیر درست قرار بده، آن مسیری را که می‌پسندی من را در همان مسیر قرار بده. من وقتی این نامه را خواندم تکان خوردم. یک خاطره‌ای دارم که دو سال پیش در مسیر جمکران بودیم. وقتی رسیدیم، دیدیم چند نفر از خدام در حال سنگ‌فرش هستند و فرچه‌های بلندی در دست گرفته‌اند و روی زمین می‌کشند. وقتی وارد شدیم و نماز خواندیم، من دیدم محمد‌مهدی بیرون که آمد، رفت این فرچه‌ها را از دست خدام گرفت. گفتم مهدی چیکار می‌کنی؟ گفت مادر دارم کمک می‌کنم. گفتم پسر جان لباست کثیف می‌شود. گفت عیبی ندارد، اینجا مسجد امام زمان (ع) است. ما ۱۵ سال به طور پیوسته جمکران می‌رفتیم. شش سالش بود و یکی از خانم‌ها در مسیر جمکران با خنده به من گفت: پسرت به یک نفر می‌گفت نماز امام زمان (ع) خواندی؟ جواب داده بود نه! گفته بود این همه راه می‌آیی جمکران و نماز نمی‌خوانی؟ وضو داری؟ پاشو نماز امام زمان (ع) بخوان. 

همیشه من را دکتر می‌برد. کار خانه می‌کرد. خرید می‌کرد. من دست‌هایم را بالا می‌بردم، می‌گفتم مادر ان‌شاءالله سرباز ویژه آقا امام زمان (ع) بشوی. می‌گفت مادر این دعا را خیلی برای من بخوان. روی سنگ مزارش هم دادم بنویسند. یک نماز قضا نداشت. یک روزه قضا نداشت. همیشه اول وقت نماز می‌خواند و حافظ بخشی از قرآن بود. هفت جزء از قرآن را حفظ بود و همچنان که سرباز بود، داشت حفظ می‌کرد. در مسابقات قرآنی شرکت می‌کرد و مدام هم به من می‌گفت مامان قرآن بخوان، مامان حیفه، مامان قرآن را حفظ کن. من خودم هم یک مدتی حافظ بودم و رها کردم. می‌گفت حیفه مامان 
ادامه بده. 

برادر شهید: سؤال‌هایم را بی‌جواب نمی‌گذاشت

از برادر محمد‌مهدی می‌پرسم فضای تربیتی خانواده چطور بود که منجر به عاقبت‌بخیری او شد؟

من و برادر از همان بچگی در دامن مادر و هیئت‌ها با روضه امام حسین (ع) بزرگ شدیم. قرآن همخوانی کردن در خانواده ما هیچ‌وقت قطع نمی‌شد. پدر خیلی به خمس و کسب نان حلال تأکید دارد. حتی به ما در زمان تکلیف توصیه‌هایی درباره خمس فرمودند. همان‌طور که شهید قبل از شهادت خمسش را پرداخت کرده بود. همیشه در خانواده صدای نماز‌ها دلنواز بود، طوری که از همان ابتدای کودکی با درخواست ما نماز خواندن را یاد گرفتیم و به شخصه به خانواده‌های مذهبی خصوصاً هیئتی‌ها تأکید می‌کنم که نمازتان را با حوصله و اول وقت بخوانید؛ چون امام حسین (ع) برای نماز و دین قیام کرد و نماز خود را در جبهه جنگ نیز ترک نکرد. 

نحوه شهادت ایشان به چه صورت بود؟

روز چهارشنبه که می‌روند وضو بگیرند، نماز بخوانند، ساختمان بغل را می‌زنند تا به خودشان بیایند، با جنگنده دوباره می‌زنند و کل ساختمان چهار طبقه فرو می‌ریزد. محمد‌مهدی به همراه شش نفر از دوستانش همه شهید می‌شوند. 

چند روزی که برای من صد سال طول کشید. آخرین بار چه زمانی برادر را دیدید و روز شهادتش چطور گذشت؟

ایشان روز چهارشنبه به شهادت رسیدند. آخرین بار سه‌شنبه شب بود که شب بخیر آخر را گفتم و دیگر برادرم را ندیدم. فردای آن روز دل خانواده بسیار آشوب بود و استرس عجیبی داشتیم. از آن طرف من به همراه پدر از عیدغدیر تا همان سه‌شنبه کربلا مشرف بودیم و نتوانستیم با او صحبت کنیم. فقط در حد یک روز پنج‌شنبه از طرف ستاد باخبر شدیم که ساختمان آنها مورد تهاجم جنگنده‌های رژیم صهیونیستی قرار گرفته و دو روز آواربرداری طول کشید که برای من صد سال گذشت. 

چه حسی نسبت به نبودنش دارید و جای خالی‌اش چقدر احساس می‌شود؟

من با اخوی هفت سال اختلاف سنی داشتم، اما او با من مثل همسن و سال‌های خودش رفتار می‌کرد و از بچگی خیلی هوای من و خانواده را داشت. هرجا حتی با دوستانش می‌رفت، من را هم می‌برد. هر هیئتی و هر تفریحی که می‌خواست برود، تنها نمی‌رفت و من را می‌برد. احساس می‌کنم هیچ بنی‌بشر دیگری نمی‌تواند جای او را برایم بگیرد، چون هر مشورت و حتی پند و اندرزی بود به من می‌داد. سؤال‌هایم را بی‌جواب نمی‌گذاشت و شده چند روز تحقیق می‌کرد تا به من جواب دهد. در درس خیلی کمکم کرد. الان پس از گذشت تقریباً یک سال انگار که قلبم از جا کنده شده و هرچیز که در اطراف می‌بینم یاد او می‌افتم. 

دوست داشت مدافع حرم حضرت زینب (ع) باشد. نگاه شهید درباره وطن چه بود؟

همیشه پیگیر این بود که چطور می‌شود مدافع حرم حضرت زینب شد تا به سوریه برود. خیلی وطن‌دوست بود و از منافق بسیار تنفر داشت. در مراسمات شرکت می‌کرد و چیزی برای وطن کم نگذاشت. آخر جانش را در راه وطن داد. 

وطن‌دوستی از صفات بارز و برجسته شهدای ماست. پاسخ شما به افراد نفوذی و وطن‌فروش چیست؟

کسی که وطن‌فروش است و از تجاوز به وطن خود لذت می‌برد، مثل کسی است که از تجاوز به خانواده خود لذت می‌برد. 

چه خاطراتی از مواسات و دست‌بخیری او دارید؟

به صورت پنهانی انجام می‌دادند. پس از شهادت با خبر شدیم خیلی دست‌بخیر بوده، اما، چون ما نمی‌دانستیم و بروز نمی‌داد، به نظرم راضی نیست که من در این‌باره چیزی بگویم. بنابراین معذور هستم، فقط در این حد که با وجود مشغله کاری خیلی به همه کمک می‌کرد. 

چه خاطراتی از رابطه ایشان با اهل بیت (ع) دارید؟

بسیار روح او با ۱۴ معصوم و اهل بیت (ع) گره خورده بود. دعای ندبه جمعه‌هایش ترک نمی‌شد. هر شب باید سوره‌های قرآنی سفارش شده مثل نازعات، مزمل و ملک را می‌خواند تا بخوابد. با وجود خستگی زیاد می‌خواند. 

نماز شب و نماز‌های امام زمان (ع) را هم به صورت پنهانی می‌خواند. به زیارت قبور اهل‌بیت (ع) می‌رفت و خادم افتخاری امام رضا (ع) و امام‌حسین (ع) بود. از همان کودکی در هیئت بیت‌الاحزان تهران مشغول بود و از ۱۲ سالگی اپراتور و تنظیم صوت هیئت را تا آخر عمرش بر عهده گرفت. بعد از شهادت از رفقایش که تعریف می‌کردند، متوجه شدم بدون اینکه به ما بگوید در چند هیئت نیز مسئولیت داشته است. همچنین در حوزه مسجد شهیدبهشتی و مسجد لاله‌زار در تمام حوزه صدا و تصویر نقش سنگینی بر عهده داشت. غیر از تنظیم صوت، در همه جا عکاسی او زبانزد بود. الان که جای خالی او حس می‌شود، از عکس‌های او یاد می‌شود. بسیار با مهارت عکاسی می‌کرد با اینکه دوره‌ای ندیده بود. 

همچنین در اربعین حسینی به لطف خدا و اهل بیت در طریق‌الحسین عمود ۹۷۵ به صورت خانوادگی تقریباً بازه یک ماهه سابقه حضور سه ساله نوکری ارباب را داریم. 

در خلوت خود شعر می‌گفت. از دل‌مشغولی‌های شهید و نیز ارتباط با فرهنگ شهادت و دوستان شهید بگویید. 

هیچ‌وقت به بزرگ‌تر از خود بی‌احترامی نمی‌کرد و صدایش پایین‌تر از بقیه بود. در سلام کردن به دیگران پیشگام بود و دستش به عنوان عرض ادب از روی سینه‌اش نمی‌افتاد. بسیار با جنبه و شوخ‌طبع، شجاع و فنی در زمینه برق بود. مشورت و مشاوره می‌داد. 

با کدام یک از شهدا مأنوس بود؟

به شهیدان ابراهیم هادی، حاج قاسم سلیمانی، شهید فریدالدین معصومی و شهید مصطفی صدرزاده ارادت زیادی داشت و شهادت را از همین عزیزان طلب کرد. رفتار و حرکاتش به خصوص در ورزش پیش دیگر دوستان و فامیل مطرح بود، چون به سفارش پیامبر عمل می‌کرد و در کنار تزکیه نفس و پرورش باطن به ظاهر خود نیز اهمیت می‌داد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار